تبليغاتX
حرفهاي تنهايي

حرفهاي تنهايي

درد ودل

 
ترس از انتخاب....
 
با اين آدمها غريبه ام .... نه ادبياتمان نه تجربياتمان و نه هيچ نقطه اي براي اينكه به هم نزديك امان كند، را تا به حال نيافته ام...اما حضورشان را نه مي شود انكار كرد نه مهم شمرد ! عادت به فكر كردن درباره آنچه نيستم و شايد مي بايست باشم را نمي شود ترك كرد!!اين تجربه تحمل ديگران همراه با خونسردي برايم لازم است ...خيلي! بايد ياد بگيرم هيچ كس شبيه من نيست و نبايد هم باشد. 
از انتخاب كردن هميشه ترسيده ام همينطور از انتخاب نکردن ...دلشوره اي كه نه ميشوداز آن گريخت نه تحمل اش كرد ...چگونه است كه مدتها تصور مي كردم آنچه پيش آمده و من انتخابش كرده ام ونا خود آگاه سرنوشت دانسته ام درست بوده و مي بايست اتفاق مي افتاده ..و يا از ميان
آنچه احتمال داشت اتفاق بيفتد هميشه بهترين حالت اتفاق مي افتد ؟؟با كدام اصل منطقي چنين تحليلي كرده ام؟ نمي دانم يا شايد هم نمي خواهم بدانم!هر گاه به وسوسه اي سر سپرده ايم مي گوييم انتخاب كرده ايم!در صورتيكه آن لحظه نمي توانيم بفهميم از كدام نيرو استفاده كرده ايم براي اين انتخاب !پس خودمان را فريب مي دهيم مي گوييم ...
این منطقی است  كه البته براي خودمان طراحي اش مي كنيم و بعد انگ يك اصل كلي واساسي به آن مي چسبانيم ولي اين را مي دانيم كه نتيجه گزينش ما خيلي پيچيده تر از آن است كه پيامد اش رامنتصب به انتخاب امان بدانيم...براي همين از انتخاب مي ترسم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 3:47  توسط مارال عباسي  | 

پاییز........

همیشه هر کس وقتی از پاییز گفته ، از غم پاییز گفته و زیبایی های آن را ندیده . او نمی دانسته که پاییز فصل شمال است . فصل کوههای پوشیده ازجنگل . فصل رنگها ، فصل زرد قرمز ، فصل زندگی ، فصل پویایی ، فصل رشد ، فصل لذت از هوایی دلپذیر ، از بارانهای فصلی و گاه و بیگاه .از نسیمش که گویی ترا به سوی خود فرا می خواند .

در این فصل زیبا بایستی قدم زدن را در طبیعت زیبا تجربه کنی . بایستی تمامی پنجره ها را بگشایی تا هوای پاییزجانی تازه به تو بدهد و گرمای داغ تابستان را از تمامی جانت بیرون بریزد . پاییز که شد باید بزنی بیرون تا صدای خش خش برگها تو را به خاطرات خوش کودکی و جوانی برد . زمانی که بازی می کردی و زمانی که دلدادگی می کردی .

 در پاییز باید باران را تجربه کنی . لذت زیر باران بودن هر بار تجربه ایی تازه است . هر بار که زیر بارانی ، تمامی غمها ، تمامی دردها ، تمامی گناهان ، تمامی افکار پوچ ، تمامی پلیدی ها شسته و در زیر زمین فرو می رود و تو نوزادی هستی که تازه متولد شده . بی هیچ فکری ، بی هیچ گناهی ، بی هیچ مشکلی و آنگاه است که زندگی را دوباره شروع می کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 5:50  توسط مارال عباسي  | 

lhnv hdk 'g jrndl fi j,

زندگی...

لاي تمام كاغذهايم را گشتم نبودي !عكسهاي قديمي و كهنه را نگاه كردم توي چشمهايت چيزي نبود تا باور كنم هستي . انگشتم زير خطوط تمام كتابها رد پا گذاشت اما تو آنجا هم نبودي. دفترچه تلفن را باز كردم اسمت بود شماره ات رانداده بودي ... از زير قالي كهنه اتاق يادگارهايت را برداشتم خاطراتت بود ولي معلوم بود همه اش تقلبي است . من كنار اين پنجره نشسته بودم تو برايم دست تكان دادي از بس بازيگر خوبي بودي باورم شد كه...بازي مي كني! نمايشت كه تمام شد نيامدي از من، تشكر كني !
خستگی این روزها انگار رفتنی نیست .هر چه سعی می کنم فراموش کنم چه شده یا قرار است چه شود نمی شود!دلم می خواست یک حرفی می شنیدم یک اتفاقی می افتاد که باور کنم این غصه ها الکی است ...اما می دانم ممکن نیست .دلتنگی ام چیز تازه ای نیست .همینطور این زندگی !بعد از این همه سرگردانی مستحق کمی آرامش ام فقط نمی دانم باید چه کار کرد همه اين روز و شبهاي مزخرف اگر مي گذاشتي پيدايت كنم.نمايشنامه ام كامل مي شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 4:11  توسط مارال عباسي  | 

 

شیشه وچوب

تو رااز شيشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، اين و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بيدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شير و عسل پُر کرده‌اش دهقان
‌ مرا بر روی خرمن برده خرمن‌کوب می‌سازد

تو را گلدان رنگينی که با يک لمس می‌افتد
مرا گرد سرت می‌چرخم و جاروب می‌سازد

تو از من می‌گريزی باز هم تا مصر رؤياها
مرا گرگی کنار خانه‌ی يعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت‌های آتش و آهن
‌ و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌ 
 يکی را شيشه می‌سازد، يکی را چوب می‌سازد

 << شعر همسايه از محمدکاظم کاظمی>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 21:2  توسط مارال عباسي  | 

 

               

 مسافر تنها و درخت ليل

دل   مسافر،  تنها  زمانی آرام  گرفت که خود را  در مقابل درخت  تناور  ليل، ايستاده ديد و دانست که به سفری هميشگی خوانده شده است.

درخت هيبتی عجيب داشت. بسياری از ريشه‌های  آن در ساقه تنيده  شده  بودند و ديدن  تنه را دشوار می‌نمودند. حتی بعضی از ريشه‌ها از درخت آويزان شده و در هوا معلق بودند. گويی ريشه‌ها نيز در حال بالا رفتن بودند. رنگ  خاکستری  پايين درخت به رنگ سبزی  که  کمی به آبی مانده بدل می‌شد. مسافر لحظه‌ای غرق در تماشای برگ‌های شفاف درخت شد که  نور  خورشيد را از خود عبور می‌دادند. درخت پر از پرندگان بود   و پر از صدای آن‌ها. تعدادی از روی شاخه‌ها  به آسمان  می‌پريدند و تعدادی نيز  از آسمان به روی شاخه‌ها می‌نشستند.

بوی درخت که به مشام  مسافر  رسيد حسی غريب را در او برانگيخت. چيزی شبيه به بوی علف و چمن تازه چيده شده.

مسافر هم‌چنان غرق در حيرت ديدار با درخت بود که باد وزيدن گرفت. از شنيدن صدای باد که از گردش در ميان  ريشه‌های   درخت  پديد  آمده  بود و طنينی آسمانی داشت  صبحگاهی  را  به ياد آورد  که پرهای پرنده‌اش را خاک کرد و تصميم گرفت سفر خود را آغاز کند.

مسافر اکنون می‌دانست که به خودی خود راهی اين سفر نشده و راه را بدون جهت طی نکرده. روزی از روزها با کودکی روبه‌رو شد که صداقت و اميد در چشمان او برق می‌زد. کودک صورت خود را در مقابل باد گرفته و با پای برهنه در مسير باد عقب‌عقب می‌رفت. مسافر به او گفت: «چرا خودت را بر نمی‌گردانی تا به راحتی در مسير باد حرکت کنی؟» کودک گفت: «می‌خواهم هميشه صورتم خنکی باد را حس کند و نيز لحظه‌ای در خلاف جهت باد حرکت نکنم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 20:50  توسط مارال عباسي  | 

انتظار موعود....

 صداي پاي مهرباني مي‌آيد، كه گوش جان بشريت قرن‌ها اين موسيقي حياتبخش را در سياه‌چاله ظلوم هجران خير و  خوشي، به انتظار نشسته است، تن خسته و جان نژند  فرزندان آدم در گوشه  گوشه اين گوي خاكي چوگان عدل او را منتظرند تا روح انسانيت را از پرتگاه جهالت بربايد و برهاند.

مهدي آل محمد، منتظر اعظم، قرن‌هاست  كه  كوچه كوچه عالم را در جستجوي  اعوان و  انصار خويش است، علي‌وار دستان مهربان خود را بر سر ايتام پيامبر خدا كشيده تا در هجران آن رحمت مطلق الهي روزگار خود را  سپری کنند  و  انتظار را  كه جان فرساست براي عاشقان راستين آن سلاله فاطمه سهل نمايد.

اين بار در ميلاد خود، «نيمه شعبان» نسيم لطف و كرامت خود را در كوي و برزن شهر و ديارمان پراگنده و ريشه جانمان را از آب حوض كوثر ولايت كه عطش هزار ساله را سيراب مي‌كند، جامي ارزاني كرده است.
حجة الله آمد؛ زمين  را  عدل و داد  فراگرفت، همانگونه  كه از ظلم و جور  پر شده  بود، راستي را كه نيمه شعبان  پايان  نيمي از ا نتظار است، و  نيم  ديگر نه چراغاني  كردن كوچه و كوي و خانه ظاهر؛ كه روشن كردن جان جان با نور معرفت جانان و تقواي عملي و ايمان است.

اينك نشسته‌ايم  بر مصطبه انتظار با كشكولي  از ارادت و خواست آمدن  يار، چاره‌ها ناچار است و گريز و گزيري  كه عقل با  هزار توي خرد و كلان خود برايمان پي‌افكنده  بود، خراب و يران شده كه معمور كردن آن جز با  دست  دل  و  ترنم  الهم عجل لوليك فرج و  النصر  و  معماري كه  وارث علم محمدي باشد، ساخته نيست.

هرچه پيش مي‌رويم، نوري  نيست كه بتواند اين راه  ظلماني را بر ما روشن كند و اين حجب نوراني را از پيش چشمان آدمي بردارد؛ اينك  نزديك است كه دستي  از  آستين غيب برآيد و وعده عظيم الهي به بار بنشيند؛ تا  كوران و  كران و  منكران و ظالمان  همه دوران‌ها  را  در حسرت  عظيم  فرو  برد و  مظلومان و منتظران را سعادت ابدي به ارمغان آورد.

اي منتظر اديان، اي   وعده و افتخار پيامبران و اي صالح و اباصالح دوران و اي صاحب و زبان قرآن آنك جهان مرگ را در پيش چشم  دارد و مظلومان و مصلحان  جز تو را سراغ  ندارند، از خداي خود طلب ظهوركن كه جان‌ها ، به لب رسيد و چشمه اشك چشم‌ها خشكيد، خون در دل موج مي‌زند و تير طعنه طاعنان روح و جانمان را ريش ريش كرد.

تو خواهي آمد نه، تو آمدي؛ اما ما را آماده آمدنت نديدي؛ اما بدان كه منتظران حقيقي تو برگ و بار ياري و همراهيت را آماده دارند.

مي‌دونم يه شب مياي خاكو چراغون مي‌كني

شيشه عمر شبو مي‌شكني داغون مي‌كني

شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي‌ريزه

كوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي‌كني

شنيدم وقتي بياي غصه ها تموم مي‌شه

قحطي گريه مي‌آد، خنده رو ارزون مي‌كني

آسمون به احترامت پا مي‌شه به اون نشون

كه تو سفره زمين خورشيد و مهمون مي‌كني

دلامون خيلي گرفته، شبامون خيلي سياس

مي‌دونم يه شب مي آي خاكو چراغون مي‌كني

 
                                      این عید بزرگ بر خاندانش وعالمیان مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 20:11  توسط مارال عباسي  | 

 

 

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

 

"سهراب"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:19  توسط مارال عباسي  | 

 


 

 

نا مهربان....

گفت: قلبم برای تو .نگاهش کرد و با نگاهش انگار جواب داد باور نمی کنم. گفت: برای تو! باور کن! انگار باور نمی کرد. خواست قلبش را در بياورد نتوانست. دستش را فرو کرد در سينه اش. دردی  عميق. قلب اما  آنجا چسبيده  بود. محکم  و محکم تر قلب را کشيد. دردی  عميق تر. قلب بيرون نميامد.

روزها و روزها کارش اين بود. تا بالاخره قلب بيرون آمد. صاف و صيقلی. . قلب دست نخورده را گرفت طرفش و گفت: مال تو. باور کن! مال تو! برش دار...و.....برداشت.

روزها و روزها او بدون قلب در سينه می گشت. قلبش جای ديگری می تپيد و او نگاه ميکرد به جای خالی قلب در سينه اش و از خوشی لبريز؛ مغرور می شد.

کسی که قلب دستش بود  هنوز انگار باور نداشت . قلب را با خود اين طرف و آن طرف ميبرد . توی کيفش؛ توی جيب شلوارش؛ روی صندلی عقب ماشينش....و...قلب کم کم خط افتاد. خراشيده شد و خط خطی ...وزرد.

يک روز حوصله اش سر رفت و قلب را پس آورد. قلب خط خطی خراشيده را.....و « او» باور کرد ناباوريش را....قلب خط خطيش را گرفت قلبی که ديگر به دردش نمی خورد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 2:49  توسط مارال عباسي  | 

 

 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

   این روزها انگار

                           حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هرروزم

با آن نشانی های ساده

با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ـازتو چه پنهان ـ

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                       یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب من

پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                                  از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صدبار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه ار محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                         هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                              در دل ندارم

رفتار من عادی است...

«قیصر امین پور»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:54  توسط مارال عباسي  | 

SohrabSepehri.com

دوره گرد...
امروز تو را مي بينند و از كنارت مي گذرند  به چشمان معصوم تو به دستان پر از التماس تو توجهي نمي كنند و ميروند .
تو با همان نگاه خسته و پر درد به همه مي نگري و براي هر كدام فكرهايي مي كني . از كنار جوي آب مي گذري و باز خودت را درآن مي بيني . آنها حتي خودشان را در جوي آب هم نمي بينند و لي تو يك جور ديگر به همه چيز نگاه مي كني به زندگي ، به آينده و به آرزوهايي كه داري .
شبها با ستاره ها رازهاي خو را مي گويي  و سپيده  دم  با اميدي  دوباره  به آغازي  ديگر ره مي سپاری  . آيا خبر روزگار نداري  كه اينچنين  سر به گريبان خود فرو برده است و همگان چون كبك به برف سر فرو  برده  و خود را از همه حتي  خوشان مي پوشانند . و دروغهايشان روز به روز با پيشرفت زمانه بزرگ تر و سنگين تر مي شود .
 ولي  مگر تو خبر از زمانه نداري  . ديگر تو را نمي بينند ديگر براي آواز تو گوشي نيست كه با شنيدن آن دلي را صاف و زلال كند  تو براي دل خود سازهايي مي زني كه وجودت را پر از احساس سبكبالي مي كنند .
 روزها يك مسير را شايد ده ها بار دوره كرده اي و لي دريغ از ذره اي تغيير دراحوال دل اين مردمان . نواي دلنشين آوازت در هر گوشه كه گذر كرده اي يادگاري است از وجودصميمي ات. ولي با همه اين گفته ها آرزوي يك لحظه جاي تو بودن در دل همه شان گاه گاهي چنگی مي زند. جاي  وجود  بي دغدغه ات  جاي  دل  صاف  و  سپيدت  جاي نگاه  معصومانه  تو به زندگي  و آرزوهاي كوچك در درياي دلت . گاهي آرزو مي كنند مثل تو باشند .اگر خوب به آواز درون دلشان گوش كني خواهي شنيد كه آرام و بي صدا زمزمه مي كنند .
… مثل آواز خوش يه دوره گرد كاش مي شد زندگي را دوره كرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:32  توسط مارال عباسي  | 

 

 

زندگی ...

یک نامه سر به مهر است، آن را بگشایید.

یک سفر است، به آن قدم بگذارید.

دردناک است، تحملش کنید.

زیباست، چشمان خود را به روی آن بگشاید.

طنز است، بر آن بخندید.

حیرت انگیز است ،ازآن لذت ببرید.

شمع است، آن را روشن کنید.

ارزشمنداست، آن را بیهوده تلف نکنید.

هدیه است، آن را باز کنید.

عشق است، آن را ارزانی بدارید.

بی انتهاست، به دنبال آن بروید

نمی دونم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 21:56  توسط مارال عباسي  | 


 

آرزوي آفتابي

آفتاب آن سر ديوار لب پنجره  نشسته  بود .پيچک ساقه ي ترد و نازکش را به ديوار تکيه داده

بود.آهسته قد مي کشيد و سينه خيز جلو مي رفت .از وقتي او را توي زاويه ي کم نور و نمور

اتاق آورده بودند يک آرزوبيشتر نداشت اين که به پنجره به آفتاب برسد .

خدا مي دانست چند شب و روز طول مي کشيد به نظرش طولاني ترين مسير زندگي اش را بايد

پشت سرمي گذاشت هر بار که  برگ  تازه اي  روي  ساقه اش  جوانه مي زد اميد بيشتري  در

وجودش رخنه مي کرد.

از زمستان قبل تا  تابستاني که پيش رو داشت راه درازي را آمده بود حالا تا پنجره فقط چند روز

فاصله داشت اين روزها آفتاب گاهي تا وسط اتاق تا کمر ديوارها مي آمد اما همين که چشمش به

او مي افتادپا پس مي کشيد انگار مي خواست بگويد :همان جا بمان تو تحمل گرما و روشنايي مرا
نداري . ولي پيچک کارش از اين حرفها گذشته بود از سرما وتاريکي از اين که يک روز چشم

باز کند و ببيند  گلدان کوچکش خانه ي  کرمها شده مي ترسيد. فکر مي کرد زندگي  در تاريکي

توي آن گلدان تنگ بي ارزش است چه قدر شيرين است لحظه اي که از پنجره سرک مي کشد

دست هايش را به آفتاب مي دهد و ازآن بالا تاب مي خورد.

نيمروز بود آفتاب داغ پنجره باز پيچک دستش را به آفتاب داد از پنجره آويزان شد شروع کرد به
تاب خوردن اگر چه حق با آفتاب بود اما پيچک ديگر آرزويي نداشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 0:43  توسط مارال عباسي  | 

 

 

به زندگيت وارد می شود!

 

او را مي بيني كه به آرامي مي آيد

صداي تپش هاي قلبت را مي شنوي

به زندگيت وارد مي شود

به قلبت نگاه مي كني كه خالي است

لحظاتي مي گذرد

به قلبت وارد مي شود

دوباره به قلبت نگاه كن: خالي نيست

مي گذرد...

دوباره چشمت را باز مي كني

اما اين بار او را نمي بيني

به همان آرامي كه به زندگيت وارد شده است،

به همان آرامي نيز از زندگيت مي رود

ش ششش! ...خوب گوش كن! صداي قلبت را نمي شنوي

با خود چه مي گويي؟ اين نيز بگذرد.

نازنين

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 4:39  توسط مارال عباسي  | 

 

هر كدام از من و تو به عنوان همسفر نقشي را بر عهده داريم . هر كدام از ما سرگردان از اين

سفرنا شناخته به
انتهاي  راه   نامعلوم  آن چشم  دوخته ايم  وازخود مي پرسيم  که انتهاي اين سفر

كجاست ؟ آيا  در مقصد كسي به
انتظارمان  نشسته است ؟ هيچ  نمي دانيم ؟  از آنچه هم كه مي

دانيم مطمئن نيستيم و اين سفر مرموز و معماگونه
آن را جالب تر كرده است .

هرازچندي مسافري به جمع مان از ناشناخته ها مي پيوندد  و نيز همسفري به ناشناخته مي رود .

 

مهم  نيست  به كجا مي رويم مهم اين است كه همسفر كشتي زندگي هستيم . سفري پر از ابهام .

اما در اين سفر
هر كدام از ما به گونه اي جستجوگريم . بي صبرانه به هر گوشه از اين كشتي

سر مي زنيم . گويي گم كرده اي 
داريم  كه ديوانه وار به  دنبالش مي گرديم. راستي  به  دنبال چه

هستيم ؟ چه چيز را مي جوئيم ؟ گم  كرده  ما
چيست ؟؟؟

 

شايد به دنبال اصل  خويش هستيم  و به دنبال  نشاني از مقصد مي گرديم  شايد هم  به دنبال راه

گريزي از اين سفر
طولاني و نامعلوم هستيم و شايد در جستجوي مهري و عشقي تا توان از دست

رفته خود را بازيابيم . نميدانم .

(از وب لاگ نسیم مهربانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 1:40  توسط مارال عباسي  | 

 

 

 

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت

تو پرنده ای و من ، درخت

آسمان همیشه مال توست

ابر، زیر بال توست

من ، ولی همیشه گیر کرده ام

تو به موقع می رسی و من

سال هاست دیر کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:15  توسط مارال عباسي  | 

در چهار دیواری لانه ام


آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم


و سبز می شوم با سبز


و سبز می شوم با صبر


و هر صبح در آیینه با خود می گویم


سلام 
...


همه چیز خوب است ؟


ای کاش می توانستم باور کنم

 

SohrabSepehri.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:4  توسط مارال عباسي  | 

 
 
با سلام خدمت همه دوستان
 
در اين ساعتي كه زياد هموقت ندارم مي خواستم يك مطلب خوب براتون داشته باشم،لذا به

اين نوشته بنفشه دستبرد زدم


حالا يه چيزی فراتر از علم سايکو لوژی

يه شعر يا يه متن بزار ببينم کدوم رو بنويسم ....

 

خداوندا

 

 

 مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.

 مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.

 چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت

 جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.

 مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر

 و غرورکنم و به گاه پيروزی فروتن ونجيب باشم.

 مرا انسانی بساز که از ناملايمات زندگی روی بر نتابم .

 به هنگامی که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.

 مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا

 مورد آزمون خود قرار بده تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و

 سربلند بيرون آيم.

 مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش

 عالی باشد .پيش از اينکه در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد

 بر خويشتن حکومت کنم.

مرا انسانی بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن رانيزهرگز از خاطر نبرد.

 انسانی که گام درآينده بگذارد ولی گذشته را نيز هرگز فراموش نکند.

                      واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادويی و افسونگر هيچ کس تسليم نشودو مسحور نگردد.

خدايا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار

اي مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران.

 

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 5:3  توسط مارال عباسي  | 

دوباره سلام
 امروز از صبح که سر کار اومدم(آخه خبر نگارم) مدام
 دل شوره داشتم اينم به اين دليله  که شتاب زده
 تصميم گرفتم برای همين هی به شعر وشاعری
 رو می آرم
 دوباره يه شعر پيدا کردم

 با هر كه سخن گفتم

در خود گره اي گم بود

چون كرم شبان تابان

ميتابي و ميتابم

 بر هر كه نظر كردم

گريان و پريشان بود

چون ابر سبك باران

ميباري و ميبارم

من درد محبت را

هرگز به تو نسپردم

اين عقده ي ديرين

را ميداني و ميدانم

 بر مرثيه ام بنگر

نقش رخ خود بيني

 این قصه دیرین را

می خوانی و می خوانم

 

  To The Rose Of My Heart...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:48  توسط مارال عباسي  | 

من هرچه را که بايداز دست داده باشم،

از دست داده ام

من بي چراغ به راه افتادم

و ماه، ماه، ماهي مهربان، هميشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي

و بـــرفراز کشـتزار  هــــاي جواني که از

هجوم ملخ‌ها می‌ترسيدندبه‌دنبال

حلقه گمشده‌ام

 

Missing You Every Moment...


چقدر بايد بها پرداخت...

(شعری از فروغ فرخزاد)

 
 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:44  توسط مارال عباسي  | 

بعد از سلام

امدم تا باشم

امدم تا در عرصه رسانه ای هم سهمی هر جند کوچک باز کنم

من به عشق آمید و ومهرباین همه ایرانی های دوست داشتنی امیدوارم و می مانم با شما تاصبح

روشن فردا چرا که تنها راه نجات عشق به فرداست.

منتظر تان می مانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:19  توسط مارال عباسي  |