![]() |
![]() |
|
| درد ودل |
خاطره...... تصور یه خیال، یه رویا، یه فکر، یه آرزو، وقتی مکرر بشه، وقتی که خیلی خیلی مکرر بشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23:24 توسط مارال عباسي |
|
![]() روزهایی ،یا شبهایی هست که تمام سعی ام را می کنم تا فراموشکار شوم به چیزهای که مشوشم می کند فکر نکنم .یاد هیچ چز نیفتم فقط به لحظه های پر اهمیتم که ارزشمند است فکر کنم اما نمی شود !
امروز از آن روزهایی است که اصلاً تمرکزندارم...عادت به شب خوابیدن هم از سرم افتاده...به همین روزها فکر می کنم ...یک سال پیش...دو سال پیش....تمام این روزها در سالهای گذشته که انگار با این دلتنگی عجین شده...
یک غم عمیق که فراموش شدنی نیست که نیست .حالا می فهمم خیلی از ما روزهای خوب، خیلی خوبی را با آن وسوسه ای که میل به نیروی گریز از مرکز است را از دست می دهیم و بعد نسبت به خودمان و روزگار خصمانه رفتار می کنیم .
خوب می دانم که تقصیر من نیست اگر اتفاقا ت در ذهن ام جا می مانندو لحظه هایی هست که دوست دارم رنج ببرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:10 توسط مارال عباسي |
|
|
آشنایی.... روز اولی که اونو دیدم خیلی جدی نگرفتمش شاید هیچ وقت فکر نمی کردم که بعدها اونقدر به من عادت کنه که دل کندن از من براش بزرگ ترین فاجعه زندگیش قلمدادبشه اونقدرساده ومعمولی به نظر می اومد که زیاد بهش توجه نکردم. اما بعدها که یه جورهایی ارتباط همکاری نزدیک تری پیدا کردیم تازه اون وقت بود که فهمیدم اونجور هم که استنباط می کردم نبود ه٬ بلکه آدمی کاملا زرنگ و توانا ست که می شه روش حساب باز کرد. خیلی زود با زندگیش آشنا شدم و پی بردم که فردی مستقل و دارای اعتماد به نفس بالا ست اما درعین حال یه جورهایی کم تجربه ست و اگر شرایط براش مهیا بشه تبدیل به آدمی موفق می تونه بشه. به هر ترتیب بعد از مدتی کار باهاش ٬ فهمیدم خیلی رو من حساب باز کرده و کم کم داره بدجوری به من عادت می کنه این بود که با آشنایی که طی این مدت با خانوادش آنهم به طور نزدیک پیدا کرده بودم به فکر افتادم این وابستگی رو که به من پیدا کرده کم و کمتر کنم. تو مدت یک سالی که این ماجرا طول کشید خیلی تلاش کردم ٬ وقتی می گم یک سال اونهم با اون وابستگی فوق العاده افراطی که اون به من پیدا کرده بود٬ باید درک کنید که چه خبر بوده ٬ چقدر سختی کشیدم ٬ چقدر من با خانوادش برنامه ریزی کردم و خلاصه چه مصیبت هایی که کشیدیم تا بتونیم این بحران رو همگی به خیرو خوشی پشت سربگذاریم . امروز با این که امکان برگشت تا حدودی هنوز وجود داره اما یه جورهایی با کمک یکی دو تا ازدوستام و تا حد زیادی خانوادش توانستیم به حول وقوه الهی موق بشیم. و امروز هنوز خودم رو مقصر می دونم که چرا زودتر نفهمیدم و چرا غفلت کردم ٬ آخه اون تنها بیست و یکی دو سالش بود وتجربه نداشت . حالا دیگه با اینکه باز یه کمی هر از گاهی سر وکلش پیدا می شه اما با بی تفاوتی برنامه ریزی شده من که مواجه می شه برمی گرده و انگار باز به امید روزیه که معجزه ای بشه و نظر من برگرده و من دوباره باهاش کا ر کنم . امیدوارم بتونم یه روزی خودم رو به خاطر این اشتباه بزرگ ببخشم ٬ و اونم هر جا که هست موفق باشه راستش از شما چه پنهون می ترسم ازش حتی از طریق خانوادش خبر بگیرم. تو مدت همکاری خیلی رایزنی کردم و کارهایی براش این ور اون ور هماهنگ کردم که خودش هم استقبال می کرد اما بعدها فهمیدم که اونها هم همش به خاطر من بوده یعنی من وسیله بودم که با از بین رفتن آن هدف هم از بین رفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:58 توسط مارال عباسي |
|
|
به خاطر سپردن........ من برای تو در دفتر طبیعت یادگارها نوشته ام و در گوشه و کنار آن رازها گفته ام و تو هر گاه خواسته یک روز صبح کمی زودتر برخیز ، تنبلی مکن ، پنجره را باز کن . به گلهایی که تازه شکفته اند نگاه کن ، هرگز نمی خواهم که از هم دور شویم ، ولی آن وقت که سرنوشت و تقدیر ما را از هم جدا کرد مرا یاد کن و |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:27 توسط مارال عباسي |
|
|
یک روز دیگه............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:47 توسط مارال عباسي |
|
|
درد و دل با خدا.... وقتی ماه را در آسمان می بینم قلب کوچکم چه شاد می شود که چشمانم هنوز یارای دیدن نور را دارد. میشود شروع کرد ، می شود از اول مشق عشق را نوشت و این بار در دفتر قلب تو، میدانم می گذاری بنویسم. بارها زیر لب زمزمه کردم الهی و ربی من لی غیرک.... ولی این بار وجودم فریاد می زند الهی و ربی من لی به جرم عاشقی محکومت می کنند. خیال بافت می خوانند، رویایی ات تصور می کنند و هزار وصله دیگر به الهی ! در سکوت افتاده ای بیش نیستم، تو دلیل سکوتم را می دانی، و این فرقه چه آسان سکوتم را هم محکوم الهی! می گذارم تا باز هم بگویند، چرا که تو را دارم و تو مرا بس. الهی ! گفتی خریدار دل شکسته ای، آوردمش ولی ارزان نمی فروشمش. میدانم بهتر از تو خریداری پیدا نمی الهی ! ببین در راه مانده ای هستم دلتنگ وصال، دلتنگ آغوش یار، دلتنگ شنیدن صدای قلب یار. الهی الهی ! سادگی را به من ارزانی کن هرچند مجازاتم کنند، الهی! جنون عطا کن. جنون ، جنون ، جنون. الهی ! کودکان چه معصوم می خندند ، کودکی عطا کن . الهی ! خدایم! یاری ام ده که در مقابل این قوم هیچوقت سر تعظیم فرو نیاوردم چرا که سجده گاه من و تعظیم من الهی ! یاری ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم. الهی یا ربی دل بی کینه عطا کن، دل بی کینه عطا الهی ! وقتی غنچه ای کوچک با نور خورشیدت شکوفا میشود وای به احوال من که با نور تو قلبم تاریک بماند خدایم ! حرف بسیار است در خلوتهایم برایت سخنها دارم ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 1:33 توسط مارال عباسي |
|
|
گیسوانت را ورق می زند و این کتاب ناخوانده ناتمام را می گشاید با تماس انگشتانم سطر سطر این کتاب را از بر دارم و رمز و راز زیباییاش را در هجای سر انگشتانم حس کرده ام من این کتاب را فصل به فصل ورق به ورق سطر به سطر مرور کرده ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 6:15 توسط مارال عباسي |
|
|
آمده ای تا باز آدم ها بوی معنویت و صفا را از لحظه ها استشمام کنند. آمده ای تا ما را دوباره بر خوان گسترده الهی میهمانی کنی . آه که چه شوق انگیزاست میهمان شدن به سفره ای که طعامش از گرسنگی است و نوشیدنی هایش از تشنگی. آسایشش نیاسودن است و لذایذش ترک لذت ها. آمده ای با افطارهای شوق انگیز و سحرهای ما آماده ایم و به برکت شعبان لباس های پاکیزگی را پوشیده ایم و دست ها را در چشمه طهارت ما آماده ایم تا بی ریاتر شویم . تا زلال تر در چشمه های معنویت جاری شویم پس آنگاه سرمست از شراب روحانی رمضان ... خوش بو شده ایم یازده ماه است که تو را انتظار می کشیم. یازده ماه است که در خیال تو خواب روزه داری می بینیم . چه شوق انگیز است نفس کشیدن در هوای تو. در هوای تو که از عطر قرآن آکنده است. آسمان تو از ابرهای اجابت متراکم است . ما در هوای تو به خدا نزدیکتریم. تو بهار قرآنی . بهار حرف های خداوند که در گوش ملکوت پیچیده است . شب های تو از دعا سرشار است و روزهای تو از بندگی لبریز ... ما آماده ایم ... سلام بر رمضان شهرا...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 3:46 توسط مارال عباسي |
|
|
دل ابری... آسمان دلت ابری است،چرایش را خودت هم نمی دانيُ حس می کنی آرامشی را که نداشته ای ! باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است نتیجه : گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ میشود گاهی زلزله اي با يشتربالا ومن رها مي شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:30 توسط مارال عباسي |
|
|
بیدار... از خواب بيدار ميشوي. در دلت غمي عجيب را احساس ميكني. چشمانت را خمار و خوابآلود ميبيني. حوصله هيچ كاري نداري. نه حال داري حرف بزني و نه حوصلهداري راه بروي. تكيه به ديوار ميدهي و خميازه ميكشي. حتماً بارها برايت اين صحنهها اتفاقِ افتاده است. از صبح خود را كسل ميبيني و اين كسالت تا شب هم ادامه دارد. دچار حس بيهودگي ميشوي و خودت را سردرگم ميبيني. اين كسالت كوچك مثل بادبادك، لحظه لحظه بزرگتر ميشود و دلت را بيقرار ميكند. آن وقت وارد فضاي دلگرفتهاي ميشوي كه تو را از خيلي كارها باز ميدارد. براي رها شدن از اين فضاي دلگرفته و غمآلود شايد راههاي زيادي وجود داشته باشد؛ اما من يك راهحل كمخرج و كمدردسر سراغ دارم. خب حالا برگرديم از اول شروع كنيم. از خواب بيدار ميشوي. در دلت غمي عجيب... نه! اصلاً به اين چيزها توجه نكن! همان لحظه كه چشمانت را باز ميكني، بلند شو و برو به سمت آيينه! (امروزه آيينه همهجا پيدا ميشود. مثل قديم نيست كه دربهدر بايد دنبال چيزي ميگشتي كه تو را در آن نشان دهد.) وقتي كه به آيينه رسيدي، خودت را نگاه كن! ميبيني كه يك نفر در آيينه به تو نگاه ميكند. كارت از حالا شروع ميشود. لطفاً يك لبخند به آيينه بزن. ميبيني كه «تو»ي آيينه هم به تو لبخند ميزند. همين يك لبخند كافي است تا كمي تو را عوض كند. امتحان اين كار ضرري ندارد. با اين كار دگرگوني بزرگي در خود ايجاد ميكني و روي غم كم ميشود. اضطراب پر ميكشد و جايش را شيريني و لذت از لحظهلحظة عمرت ميگيرد. با اين كار ثابت خواهي كرد كه ما آدمها هر كدام حاكم هستيم؛ حاكم خودمان. ميتوانيم قبل از اينكه بر چيزي تسلط پيدا كنيم، بر خودمان مسلط شويم و حاكم قلمرو خودمان باشيم. چقدر خوب است كه انسان بر تمام وجودش حكومت كند. پس بياييد خودمان به خودمان دستور بدهيم، قبل از اينكه كسي به ما دستور بدهد و حاكم ما شود. بياييد خودمان را از بعضي از كارها منع كنيم. موقع بيخيالي و تنبلي، گوش خودمان را بگيريم و بگوييم: «پاشو تنبل!» وقتي هم كه كار خوبي انجام ميدهيم، به خودمان تبريك بگوييم. بياييد قلمرو خودمان را با دست خود فتح كنيم؛ تا مشكلات در برابر قلعة قلمرو ما زانو به زمين بزنند. همينها، با همان يك لبخند در آيينه شروع ميشود. پس بلند شو و با يك لبخند به خود بگو: «سلام حاكم به قلمرو خودت خوشآمدي!» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 5:1 توسط مارال عباسي |
|
|
سلام دوستان من برگشتم سفر بسیار خوبی بود جای همتون حسابی خالی بود اما در عوض برای تمامی دوستان خوبم دعا کردم. صبح زود که به تهران رسیدم یاد خبر یکی از همکارانم افتادم که در مورد تغییر و تحولاتی که چندی پیش راجع به آن بحث هایی مطرح بود فکر می کردم اینهم مثل خیلی از طرح ها فقط در مرحله حرف باقی می مونه ولی باید اعتراف کرد از شانس من این بار خیلی زود تحقق عینی پیدا کرد تا به دغدغه های من باز هم اضافه بشه.حالا دیگه چه باید کرد اصلا نمی دونم. همشه این طور بوده که جای تحقق یافتن آنچه دوست داری با آنچه دوست نداری عوض میشه و این اول گرفتاریته که خودشو نشون می ده. رسم روزگاره و کاریش نمی تونی بکنی جز تحمل تا عادت کنی امیدوارم مشکل شخصی ام که دوباره سر و کلش پیدا شده اجازه بده. پاییز مي آيد...ولي من چشمم دنبال زيباييهاي بهار است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 4:49 توسط مارال عباسي |
|
|
با سلام به دوستان خوبم من از امروز به مدت یک هفته نیستم میخوام برم مسافرت اگه گفتید کجا؟ معلومه که نمی دونید خوب حالا بهتون می گم. می خوام برم مسافرت اونم یه جای خوب یه جایی که دل خیلی ها براش می تپه آخه می خوام برای همتون هم دعا میکنم. پس خدا حافظ تا آخر هفته. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:40 توسط مارال عباسي |
|
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر خاطره مطلب ادبی رویدادهای روزانه مناسبت ها |
|
RSS
|