تودل یه مزرعه
یه کلاغ روسیاه
هوایی شده بره
پابوس امام رضا(ع)
اماهی فکرمیکنه
اونجاجای کفتراست
آخه من کجابرم
یه کلاغ که روش سیاست
من که توی سیاهیا
ازهمه روسیاه ترم
میون اون کبوترا
باچه رویی بپرم
توهمین فکرابودش
کلاغ عاشق ما
یه دلش میگفت برو
یه دلش میگفت بمون
که یهوصدایی گفت
تونترس وراهی شو
به سیاهی فکرنکن
تویه زائری برو...
«البرز» میلادش بر همگان مبارک باد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:31  توسط مارال عباسي
|
تغییر......
تغییرهای زندگیم را آغاز کرده ام
تغییرهای بزرگی که
بعضی مرا به ورطه اندوه خواهد برد
بعضی مرا به دام خطر خواهد انداخت
بعضی تمام عمر مرا خواهد برد
ا ما هر آنچه پیش آید
از راه خویش بازنخواهم گشت
اینها
همه
به خاطر توست
که مرا
در لحظه های خوب و بدم می بینی
وجانم را
از اطمینان
سرشار می کنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 4:40  توسط مارال عباسي
|
باران.....
بادي مي وزد
ورق پاره هايم را با خود مي برد
و پاييز بر جاي مي نشيند
فصل ها در گذرند
دستانم را
در حافظه ي بهاريم مي کارم
تا در روياي باران بخواب روند
و باران ....
چشمان مضطربم را خيس مي کند
و بر گونه هايم مي چکد .
باور کن
دريا را پاياني نيست
باران گواهش است
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 5:0  توسط مارال عباسي
|
غروب سرد پاییز
تنها و متروک
در اتاق کوچک تنهایی
و پنجره ای رو به خاطرات مه آلود
آنسوی پنجره باد خزان
شاخه های لخت درختان
و برگ ها بازیچه باد
کوه ها فرورفته در غبار
کوچه ها خالی از رهگذر
و چه دلتنگ می نوازد
زیر آوار غروب کوچه را خلوت باد
و من دل تنگ
گم شده ام در لابلای خاطرات... |
| |
«هدیه ای از حمید»
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 5:40  توسط مارال عباسي
|

پاييز را دوست دارم ...
پاييز را دوست دارم،
شاخه های رنگين درختان را
و هياهوی پرندگان کوچکی که
لحظه ای آرام و قرار ندارند.
از کنار همين پنجره و چشم انداز آسمان آبی،
آفتاب دلچسپ پشت شيشه
و برگهای رنگين
تداعی گر اوراقی هستند که دوباره دوباره خوانده می شود
پاييز را دوست دارم
شاخه زرد درختان را
برگهای رنگين را
ساحلی را که موج های مضطرب و نا آرام آن تا همين نزديکيها به سراغم می آيند
ای کاش
اين همه زيبايی وتحرک
زندگی و عشق
و اينهمه نجابت و و رويا
می توانست جلوه ای از خوشبختی سرزمينی باشد که آدمهايش دوست داشتنی ترين و آشنا ترين چهره هايند
ای کاش
طبيعت با تمام چهره دستی در ترکيب رنگها
می توانست
آينه ای از صداقت و خوشبختی آنها باشد.
آری پاييز را دوست دارم
شاخه زرد درختان را،
لمس برگهای صد رنگ را
و ساحلی که موجهای مضطرب و نا آرام آن تا همين نزديکيها به سراغم می آيند.
ايکاش
سرزمين من نيز در ميان پرده خونبار تاريخ
جلوه گاه سبزينه ها و آواز پرندگان و ساحلی برای فرود امواج زندگی بخش بود.
وآن چنان که من پاييز را عاشقانه دوست دارم
آنان هم می توانستند،
سبزی ، سفيدی ، زردی و قرمز را
باور می داشتند
و پاييز را چون عشق می ستودند
«ناییزاده»
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 6:38  توسط مارال عباسي
|

پاییز دل انگيز.....
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییزمی رسد که به مانند سال پیش
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ... - خدا کند ! -
اومی رسد که بازهم عاشق کند مرا
او قول داده است و باید وفا کند
او نیزعاشق است و راهی نمانده است
جز این که روزو شب بنشیند دعا کند ...
شاید اثرکند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر اوجا به جا کند
- تقویم خواست ازتو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند -
خش ... خش ... صدای پای خزان است !
یک نفردر را به روی حضرت پاییز وا کند !
<از علیرضا بدیع>
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 1:32  توسط مارال عباسي
|

باد
پشت پنجره
گیسوانت را
ورق می زند
و این کتاب ناخوانده
ناتمام را می گشاید
با تماس انگشتانم
سطر سطر این کتاب را
از بر دارم
و رمز و راز زیباییاش را
در هجای سر انگشتانم
حس کرده ام
من این کتاب را
فصل به فصل
ورق به ورق
سطر به سطر
مرور کرده ام
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 6:15  توسط مارال عباسي
|
شیشه وچوب
تو رااز شيشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، اين و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بيدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شير و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگينی که با يک لمس میافتد
مرا گرد سرت میچرخم و جاروب میسازد
تو از من میگريزی باز هم تا مصر رؤياها
مرا گرگی کنار خانهی يعقوب میسازد
مرا سر میدهد تا دشتهای آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
يکی را شيشه میسازد، يکی را چوب میسازد
<< شعر همسايه از محمدکاظم کاظمی>>
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 21:2  توسط مارال عباسي
|

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد
"سهراب"
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:19  توسط مارال عباسي
|

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانی های ساده
با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
ـازتو چه پنهان ـ
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب من
پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صدبار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه ار محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است...
«قیصر امین پور»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:54  توسط مارال عباسي
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع می رسی و من
سال هاست دیر کرده ام
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:15  توسط مارال عباسي
|
در چهار دیواری لانه ام
آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم
و سبز می شوم با سبز
و سبز می شوم با صبر
و هر صبح در آیینه با خود می گویم
سلام ...
همه چیز خوب است ؟
ای کاش می توانستم باور کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:4  توسط مارال عباسي
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:48  توسط مارال عباسي
|
من هرچه را که بايداز دست داده باشم،
از دست داده ام
من بي چراغ به راه افتادم
و ماه، ماه، ماهي مهربان، هميشه در آنجا بود در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي
و بـــرفراز کشـتزار هــــاي جواني که از
هجوم ملخها میترسيدندبهدنبال
حلقه گمشدهام

چقدر بايد بها پرداخت...
(شعری از فروغ فرخزاد) |
|
| |
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:44  توسط مارال عباسي
|