تبليغاتX
حرفهاي تنهايي

حرفهاي تنهايي

درد ودل

رویداد روزانه

      

 

 

دل ابری............

 

صبح که داشتم می اومدم خبرگزاری نسیم دل انگیزی در حال وزیدن بود به همراه هوای تقریبا ابری که همیشه عاشقش بودم و حس خیلی زیبایی بهم ميده، وزش نسیم باعث می شد که برگهایی که عمرشون تموم شده با هر تکانی روی زمین بیفته ٬ همین جور که منتظر اتوبوس بودم سرم رو بلند کردم وچشمم به نوک درختان سر به فلک کشیده افتاد و تکان باد در میان آنها مرا برد به زمان کودکی و خاطرات خیلی دور٬ خاطراتي كه حالا ديگه مثل رويا شدن ، زمانی که بچه بودم و تو خونه مادر بزرگ و باغ كنار خونه به جست وخيز كودكانه مشغول بودم ،حس جالب وخوشايندي اما در عین حال کمی غم آلود ٬و غم به دلیل اینکه مسائل اطرافت ناگهان تو رو  به زمانت برمی گردونه و باید با رویاها وخاطراتت خداحافظی کنی .

شما رو نمیدونم اما من همیشه در این فصل همش با غم٬ یادآوری خاطرات و احساس های جور وا جور روبه رو می شم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 4:7  توسط مارال عباسي  | 

آشنایی

آشنایی....

روز اولی که  اونو دیدم  خیلی جدی  نگرفتمش  شاید هیچ  وقت  فکر نمی کردم که  بعدها  اونقدر به من عادت کنه که دل کندن از من براش بزرگ ترین فاجعه زندگیش قلمدادبشه اونقدرساده  ومعمولی به نظر می اومد که زیاد بهش توجه نکردم.

اما بعدها  که یه جورهایی ارتباط  همکاری نزدیک تری  پیدا کردیم  تازه اون وقت  بود که فهمیدم اونجور هم  که  استنباط می کردم  نبود ه٬ بلکه  آدمی  کاملا  زرنگ  و توانا ست  که می شه روش حساب باز کرد.

خیلی زود با زندگیش  آشنا شدم و پی بردم که فردی مستقل و دارای اعتماد  به نفس بالا ست اما درعین حال یه جورهایی کم  تجربه ست و اگر شرایط براش مهیا بشه تبدیل به آدمی موفق می تونه بشه.

به هر ترتیب بعد از مدتی کار باهاش ٬ فهمیدم خیلی رو من حساب باز کرده و کم کم  داره  بدجوری  به من عادت می کنه  این  بود که با آشنایی که طی این مدت با خانوادش  آنهم  به طور نزدیک پیدا کرده بودم به فکر افتادم این وابستگی رو که به من پیدا کرده کم و کمتر کنم.

تو مدت یک سالی که این ماجرا طول کشید خیلی تلاش کردم ٬ وقتی می گم یک سال  اونهم  با  اون   وابستگی  فوق العاده  افراطی که اون به من پیدا کرده بود٬  باید  درک  کنید که چه  خبر بوده ٬ چقدر سختی  کشیدم  ٬ چقدر من با خانوادش  برنامه ریزی  کردم  و خلاصه چه  مصیبت هایی که  کشیدیم  تا بتونیم  این  بحران رو همگی به خیرو خوشی  پشت سربگذاریم .

امروز با  این  که  امکان  برگشت  تا حدودی  هنوز وجود  داره  اما  یه جورهایی  با کمک  یکی دو تا ازدوستام  و تا حد زیادی  خانوادش توانستیم  به حول وقوه  الهی موق بشیم.

و امروز هنوز خودم رو مقصر می دونم  که چرا زودتر نفهمیدم  و چرا غفلت کردم ٬ آخه  اون تنها بیست و یکی دو سالش بود وتجربه نداشت .

حالا دیگه  با  اینکه  باز یه کمی هر از گاهی سر وکلش  پیدا می شه  اما با بی تفاوتی برنامه ریزی  شده  من  که مواجه می شه برمی گرده و انگار باز به امید روزیه که معجزه ای بشه و نظر من برگرده و من دوباره باهاش کا ر کنم .

امیدوارم  بتونم   یه  روزی  خودم  رو به  خاطر این اشتباه   بزرگ  ببخشم ٬ و اونم  هر جا که هست موفق  باشه راستش از شما چه پنهون می ترسم ازش حتی از طریق خانوادش خبر بگیرم.

تو مدت  همکاری خیلی  رایزنی کردم  و کارهایی براش   این  ور اون ور هماهنگ   کردم که  خودش  هم  استقبال می کرد اما بعدها  فهمیدم  که  اونها هم  همش به خاطر من  بوده یعنی  من  وسیله بودم که با از بین رفتن آن هدف هم از بین رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:58  توسط مارال عباسي  |