حقیقت زندگی.....
شاید این یک اصل که نه بلکه یه قانون در زندگی ما آدما باشه
اینکه وقتی به هر شکلی نباشی اول یه خورده نبود ت احساس می شه
فقط برای مدتی
بعد یواش یواش ازذهن ها پاک می شی
و اون وقته که از یادها میری
دیگه تبدیل به یک خاطره می شی
شاید یه روزی تصادفی مثل رویایی دور یرای لحظه ای به یاد بیایی
اینجاست که این شعر معنی پیدا می کنه که
قصه خواهی شد و از یاد جهان خواهی رفت
قهر بیهوده مکن در دل افساه مرو
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 5:44  توسط مارال عباسي
|

یار حقیقی .........
در روزها و ساعات گذرنده زندگی و دنیایی که آمدن و رفتن به انتخاب تو نیست اما کفیت آنرا خودت می سازی ٬شاید که نه بلکه بارها و بارها به شرایط خاصی بر خورده باشی اینگونه که وقتی تنهاي تنها مي شوی، وقتی که دوستانت کسانی را که دوست می پنداشتی، آنها که نيازمند ياری شان هستی، درست در حساسترين نقطه زمان رهايت می کنند. وقتی زير سنگی که به استواري اش سوگند می خوردی و تکيه گاهش می شمردی، ماری خفته می بينی که در تکان حادثه از خواب جهيده است. وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستيهای سطحی را می روبد و بوی تعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عريان می سازد.
وقتی که هيچ تکيه گاهی برايت نمی ماند و هيچ دستی خالصانه به برای دوستی به سویت گشاده نمی شود، يک ملجا و اميد و پناهی هست که هيچ حادثه ای نمی تواند اورا از تو بگيرد. یعنی با مهربانی همیشگی همواره تو را نظاره می کند او حتی در مقابل بديهای تو خوبی می آورد وبر روی زشتيهای تو پرده اغماض می کشد تا دیگران از تو فراری نشوند .اگر بدانی که محبت و اشتياق اوبه تو چقدر است، بند بند تنت از هم باز می شود .
پس چرا در انتها به او برسی؟؟؟ از او اغاز کن.
دلت هميشه به عشق خدا گرم باشد و ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 23:58  توسط مارال عباسي
|
من ماندم
و تو گذشتي.
براي گذشتن از اينهمه
بايد بي گذشت بود.
تو بودي.
حال تمام اينها گذشته
و من درد اين گذشتن بي گذشت را
به گذشته ها مي سپارم.
ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یاد گار روزهای خوب وشیرین !..
مژگان ما چون برگ کاج زیر باران ..از اشگ ها گوهر نشان است ..
در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش.. اشکی نهان است ..
ای همزبان ، ای وصله تن !.. ما امدیم از دشتها از آسمانها ..
از اوج دریا ها پریدیم ..تا عاقبت اینجا رسیدیم..
با من بمان شاید پس از این یکدیگر را...هرگزندیديم ....
من دانم و تو.. رنجی که در راه محبت ها کشیدیم ..
تو دانی و من !..عمری که در صحرای محنت ها دویدیم ..
ای جان بیا با هم بگرییم..شاید که دیگراز باغ های مهربانی گل نچیدیم..
این انجماد بغض را در سینه بشکن.. از شرم بگذر..
سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران .. چشمان غمگینت چون ابر بهاران..
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران ..آری بیا با هم بگرییم..
ای همسخن ، ای همنفس ، ای دوست ،ای یار!..
این لحظه تلخ وداع است .. در چشم ما فریاد غمگین جداییست..
فردا میان ما حصار وکوه ودریا ست.. ماخستگانیم .. باید کنار هم بمانیم..
با هم بگریییم.. باهم بمیریم ..
آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن ..رنج گرانیست بار فراغ نازنینان راکشیدن..
اما چه باید کرد ای یار؟ باید زجان بگذشتن وبر جان رسیدن ..
میلرزم از ترس.. ترسم که دیدار اخر باشد ای دوست !..
ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یادگار روزهای خوب و شیرین !..
هنگام بدرود.. وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم ..وقتی بسوی آشیان ها پر کشیدیم ..
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم ..شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم .. شاید که مردیم ... شاید که دیگر با هم گل الفت نچیدیم ...
باید به کام دل بگرییم .. شاید پس از این یکدگر را.. هرگز ندیديم...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 7:6  توسط مارال عباسي
|
خاطره......
تصور یه خیال، یه رویا، یه فکر، یه آرزو، وقتی مکرر بشه، وقتی که خیلی خیلی مکرر بشه
اونقدری که تو باورش کنی
اونقدری که ردش عمیق بمونه توی ذهنت
اونوقت فکر می کنی که واقعا اتفاق افتاده
یه روز دوری اون دور دورا
یا شایدم یه روز دوری اون بعدنا
دیگه فکر و رویا و خیال و آرزو نیست
میشه خاطره
خاطره ی واقعی
حالا دیگه بد جوری برات باورپذیر می شه
حالا به جای رویا ساختن به خاطره هات فکر می کنی
روزها وشبها میان ومی رن و تو به مرور خاطرها دلخوشی
به یاد آوردن اونا هم احساس خوشایندی برات داره وهم افسوس
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23:24  توسط مارال عباسي
|

به خاطر سپردن........
من برای تو در دفتر طبیعت یادگارها نوشته ام و در گوشه و کنار آن رازها گفته ام و تو هر گاه خواسته
باشی می توانی با یک نگاه یاد مرا در ذهنت تجدید کنی .
اگر باور نداری یک شب مهتابی به آسمان بنگر ، به ستارگان بی شمار خیره نگاه کن ، افکارت را از اینجا
و آنجا گرفته و در یک جا خوب متمرکز و روحت را آزاد بگذار... آن وقت خطوط نورانی را که در آسمان
نقش بسته اند بخوان و در قلبت نگاهدار ، تعجب مکن منم در آن لحظه صورت ترا در ماه می بینم ...اگر
خسته شدی به صدای مرغ شب گوش بده و به آنچه که از من برای تو فاش می کند ، بیندیش .
یک روز صبح کمی زودتر برخیز ، تنبلی مکن ، پنجره را باز کن . به گلهایی که تازه شکفته اند نگاه کن ،
کمی بیشتر بنگر و یک یادگار دیگر هم از من بخوان و هرگز فراموش مکن و اگر احیاناً یک گل سرخی
درمیانشان دیدی به قلبت بگو تا به تو بگوید : اینها یادگار قلب اوست !...
غروب آن وقت که خورشید از آسمان قهر می کند . تو هم از همه قهر کن ، از اتاق بیرون بیا ، کنار درخت
کاج بنشین و دور از چشم دیگران خطوطی را که از لای برگهای نازک آن درافق می بینی بخوان وآنها را
بخاطربسپار و به صدای قلبت گوش فراده که می گوید : در این لحظه او سایه مبهمی از تو در انتهای آسمان
می بیند و بعد ، کمی به صدای ریزش برگها گوش بده ٬این صدا که میشنوی زبان قلب من است که برای تو
سخن می گوید ، از قلبت بخواه تا آنچه می شنوی برای تو ترجمه کند .
هرگز نمی خواهم که از هم دور شویم ، ولی آن وقت که سرنوشت و تقدیر ما را از هم جدا کرد مرا یاد کن و
مطمئن باش در هر لحظه که یاد من باشی منهم به یاد تو خواهم بود .
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:27  توسط مارال عباسي
|

درد و دل با خدا....
وقتی ماه را در آسمان می بینم قلب کوچکم چه شاد می شود که چشمانم هنوز یارای دیدن نور را دارد.
میشود شروع کرد ، می شود از اول مشق عشق را نوشت و این بار در دفتر قلب تو، میدانم می گذاری بنویسم.
بارها زیر لب زمزمه کردم الهی و ربی من لی غیرک.... ولی این بار وجودم فریاد می زند الهی و ربی من لی
غیرک .... چرا که از آدمیان خسته ام خدایم .
به جرم عاشقی محکومت می کنند. خیال بافت می خوانند، رویایی ات تصور می کنند و هزار وصله دیگر به
مرام عاشقی ات می دوزند.
الهی ! در سکوت افتاده ای بیش نیستم، تو دلیل سکوتم را می دانی، و این فرقه چه آسان سکوتم را هم محکوم
کردند .
الهی! می گذارم تا باز هم بگویند، چرا که تو را دارم و تو مرا بس.
الهی ! گفتی خریدار دل شکسته ای، آوردمش ولی ارزان نمی فروشمش. میدانم بهتر از تو خریداری پیدا نمی
کنم میدانم با من راه می آیی.
الهی ! ببین در راه مانده ای هستم دلتنگ وصال، دلتنگ آغوش یار، دلتنگ شنیدن صدای قلب یار. الهی
دریاب !
الهی ! سادگی را به من ارزانی کن هرچند مجازاتم کنند، الهی! جنون عطا کن. جنون ، جنون ، جنون.
الهی ! کودکان چه معصوم می خندند ، کودکی عطا کن .
الهی ! خدایم! یاری ام ده که در مقابل این قوم هیچوقت سر تعظیم فرو نیاوردم چرا که سجده گاه من و تعظیم من
فقط و فقط برای توست.
الهی ! یاری ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم. الهی یا ربی دل بی کینه عطا کن، دل بی کینه عطا
کن خدایم .
الهی ! وقتی غنچه ای کوچک با نور خورشیدت شکوفا میشود وای به احوال من که با نور تو قلبم تاریک بماند
و به روشنایی سلام نکند .
خدایم ! حرف بسیار است در خلوتهایم برایت سخنها دارم ......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 1:33  توسط مارال عباسي
|

دل ابری...
آسمان دلت ابری است،چرایش را خودت هم نمی دانيُ حس می کنی آرامشی را که نداشته ای !
از دست داده ايُ به سراغ حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
نتیجه : گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ میشود گاهی زلزله اي با يشتربالا
ـ خيلي بالا ...گاهي بالاترازحدتوانم ـ وجود وروحم را مي لزراند و چقدر وحشتناك است وقتي مي بينم هيچ چيز سر جاي خود نيست.
بغض ...بهت ...ناباوري ...سكوت...تفكر ...تناقض
پس لرزه !!!
بايد بروم !
مثل كرم ابريشم دور خود پيله اي بتنم...
تنها باشم
به اميد پروانه شدن...خدايا !
چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» مي خواني
درست لحظه اي كه ازشوق رسيدن به اوج
زبانم حتي از ثناي تو نيز بازمي ماند
فرمان مي دهي كه بازم گردانند به زمين
ومن رها مي شوم
بين آسمان وزمين معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمين
صدايت مي زنم وازتو كمك مي خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را مي بندم
حس مي كنم دستي مهربان وقدرتمند
دوباره مرا مي گيرد
و بالا مي برد
خدايا به خاطرتمام داده ها و نداده هايت شكرگذارم
چرا كه يكي نعمت است و ديگري حكمت
خدايا كوتاهي هايم را ببخش وبه اندازه توانم سختي ام بده
ویا توانم را بيشتركن تا زانوانم خم نشوند
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:30  توسط مارال عباسي
|

بیدار...
از خواب بيدار ميشوي. در دلت غمي عجيب را احساس ميكني. چشمانت را خمار و خوابآلود ميبيني. حوصله هيچ كاري نداري. نه حال داري حرف بزني و نه حوصلهداري راه بروي. تكيه به ديوار ميدهي و خميازه ميكشي. حتماً بارها برايت اين صحنهها اتفاقِ افتاده است.
از صبح خود را كسل ميبيني و اين كسالت تا شب هم ادامه دارد. دچار حس بيهودگي ميشوي و خودت را سردرگم ميبيني. اين كسالت كوچك مثل بادبادك، لحظه لحظه بزرگتر ميشود و دلت را بيقرار ميكند. آن وقت وارد فضاي دلگرفتهاي ميشوي كه تو را از خيلي كارها باز ميدارد.
براي رها شدن از اين فضاي دلگرفته و غمآلود شايد راههاي زيادي وجود داشته باشد؛ اما من يك راهحل كمخرج و كمدردسر سراغ دارم. خب حالا برگرديم از اول شروع كنيم.
از خواب بيدار ميشوي. در دلت غمي عجيب... نه! اصلاً به اين چيزها توجه نكن! همان لحظه كه چشمانت را باز ميكني، بلند شو و برو به سمت آيينه! (امروزه آيينه همهجا پيدا ميشود. مثل قديم نيست كه دربهدر بايد دنبال چيزي ميگشتي كه تو را در آن نشان دهد.) وقتي كه به آيينه رسيدي، خودت را نگاه كن! ميبيني كه يك نفر در آيينه به تو نگاه ميكند. كارت از حالا شروع ميشود. لطفاً يك لبخند به آيينه بزن. ميبيني كه «تو»ي آيينه هم به تو لبخند ميزند. همين يك لبخند كافي است تا كمي تو را عوض كند. امتحان اين كار ضرري ندارد. با اين كار دگرگوني بزرگي در خود ايجاد ميكني و روي غم كم ميشود. اضطراب پر ميكشد و جايش را شيريني و لذت از لحظهلحظة عمرت ميگيرد.
با اين كار ثابت خواهي كرد كه ما آدمها هر كدام حاكم هستيم؛ حاكم خودمان. ميتوانيم قبل از اينكه بر چيزي تسلط پيدا كنيم، بر خودمان مسلط شويم و حاكم قلمرو خودمان باشيم. چقدر خوب است كه انسان بر تمام وجودش حكومت كند.
پس بياييد خودمان به خودمان دستور بدهيم، قبل از اينكه كسي به ما دستور بدهد و حاكم ما شود. بياييد خودمان را از بعضي از كارها منع كنيم. موقع بيخيالي و تنبلي، گوش خودمان را بگيريم و بگوييم: «پاشو تنبل!» وقتي هم كه كار خوبي انجام ميدهيم، به خودمان تبريك بگوييم. بياييد قلمرو خودمان را با دست خود فتح كنيم؛ تا مشكلات در برابر قلعة قلمرو ما زانو به زمين بزنند.
همينها، با همان يك لبخند در آيينه شروع ميشود. پس بلند شو و با يك لبخند به خود بگو: «سلام حاكم به قلمرو خودت خوشآمدي!»
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 5:1  توسط مارال عباسي
|
ترس از انتخاب....
با اين آدمها غريبه ام .... نه ادبياتمان نه تجربياتمان و نه هيچ نقطه اي براي اينكه به هم نزديك امان كند، را تا به حال نيافته ام...اما حضورشان را نه مي شود انكار كرد نه مهم شمرد ! عادت به فكر كردن درباره آنچه نيستم و شايد مي بايست باشم را نمي شود ترك كرد!!اين تجربه تحمل ديگران همراه با خونسردي برايم لازم است ...خيلي! بايد ياد بگيرم هيچ كس شبيه من نيست و نبايد هم باشد.
از انتخاب كردن هميشه ترسيده ام همينطور از انتخاب نکردن ...دلشوره اي كه نه ميشوداز آن گريخت نه تحمل اش كرد ...چگونه است كه مدتها تصور مي كردم آنچه پيش آمده و من انتخابش كرده ام ونا خود آگاه سرنوشت دانسته ام درست بوده و مي بايست اتفاق مي افتاده ..و يا از ميان
آنچه احتمال داشت اتفاق بيفتد هميشه بهترين حالت اتفاق مي افتد ؟؟با كدام اصل منطقي چنين تحليلي كرده ام؟ نمي دانم يا شايد هم نمي خواهم بدانم!هر گاه به وسوسه اي سر سپرده ايم مي گوييم انتخاب كرده ايم!در صورتيكه آن لحظه نمي توانيم بفهميم از كدام نيرو استفاده كرده ايم براي اين انتخاب !پس خودمان را فريب مي دهيم مي گوييم ...
این منطقی است كه البته براي خودمان طراحي اش مي كنيم و بعد انگ يك اصل كلي واساسي به آن مي چسبانيم ولي اين را مي دانيم كه نتيجه گزينش ما خيلي پيچيده تر از آن است كه پيامد اش رامنتصب به انتخاب امان بدانيم...براي همين از انتخاب مي ترسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 3:47  توسط مارال عباسي
|
پاییز........
همیشه هر کس وقتی از پاییز گفته ، از غم پاییز گفته و زیبایی های آن را ندیده . او نمی دانسته که پاییز فصل شمال است . فصل کوههای پوشیده ازجنگل . فصل رنگها ، فصل زرد قرمز ، فصل زندگی ، فصل پویایی ، فصل رشد ، فصل لذت از هوایی دلپذیر ، از بارانهای فصلی و گاه و بیگاه .از نسیمش که گویی ترا به سوی خود فرا می خواند .
در این فصل زیبا بایستی قدم زدن را در طبیعت زیبا تجربه کنی . بایستی تمامی پنجره ها را بگشایی تا هوای پاییزجانی تازه به تو بدهد و گرمای داغ تابستان را از تمامی جانت بیرون بریزد . پاییز که شد باید بزنی بیرون تا صدای خش خش برگها تو را به خاطرات خوش کودکی و جوانی برد . زمانی که بازی می کردی و زمانی که دلدادگی می کردی .
در پاییز باید باران را تجربه کنی . لذت زیر باران بودن هر بار تجربه ایی تازه است . هر بار که زیر بارانی ، تمامی غمها ، تمامی دردها ، تمامی گناهان ، تمامی افکار پوچ ، تمامی پلیدی ها شسته و در زیر زمین فرو می رود و تو نوزادی هستی که تازه متولد شده . بی هیچ فکری ، بی هیچ گناهی ، بی هیچ مشکلی و آنگاه است که زندگی را دوباره شروع می کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 5:50  توسط مارال عباسي
|
زندگی...
لاي تمام كاغذهايم را گشتم نبودي !عكسهاي قديمي و كهنه را نگاه كردم توي چشمهايت چيزي نبود تا باور كنم هستي . انگشتم زير خطوط تمام كتابها رد پا گذاشت اما تو آنجا هم نبودي. دفترچه تلفن را باز كردم اسمت بود شماره ات رانداده بودي ... از زير قالي كهنه اتاق يادگارهايت را برداشتم خاطراتت بود ولي معلوم بود همه اش تقلبي است . من كنار اين پنجره نشسته بودم تو برايم دست تكان دادي از بس بازيگر خوبي بودي باورم شد كه...بازي مي كني! نمايشت كه تمام شد نيامدي از من، تشكر كني !
خستگی این روزها انگار رفتنی نیست .هر چه سعی می کنم فراموش کنم چه شده یا قرار است چه شود نمی شود!دلم می خواست یک حرفی می شنیدم یک اتفاقی می افتاد که باور کنم این غصه ها الکی است ...اما می دانم ممکن نیست .دلتنگی ام چیز تازه ای نیست .همینطور این زندگی !بعد از این همه سرگردانی مستحق کمی آرامش ام فقط نمی دانم باید چه کار کرد همه اين روز و شبهاي مزخرف اگر مي گذاشتي پيدايت كنم.نمايشنامه ام كامل مي شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 4:11  توسط مارال عباسي
|
نا مهربان....
گفت: قلبم برای تو .نگاهش کرد و با نگاهش انگار جواب داد باور نمی کنم. گفت: برای تو! باور کن! انگار باور نمی کرد. خواست قلبش را در بياورد نتوانست. دستش را فرو کرد در سينه اش. دردی عميق. قلب اما آنجا چسبيده بود. محکم و محکم تر قلب را کشيد. دردی عميق تر. قلب بيرون نميامد.
روزها و روزها کارش اين بود. تا بالاخره قلب بيرون آمد. صاف و صيقلی. . قلب دست نخورده را گرفت طرفش و گفت: مال تو. باور کن! مال تو! برش دار...و.....برداشت.
روزها و روزها او بدون قلب در سينه می گشت. قلبش جای ديگری می تپيد و او نگاه ميکرد به جای خالی قلب در سينه اش و از خوشی لبريز؛ مغرور می شد.
کسی که قلب دستش بود هنوز انگار باور نداشت . قلب را با خود اين طرف و آن طرف ميبرد . توی کيفش؛ توی جيب شلوارش؛ روی صندلی عقب ماشينش....و...قلب کم کم خط افتاد. خراشيده شد و خط خطی ...وزرد.
يک روز حوصله اش سر رفت و قلب را پس آورد. قلب خط خطی خراشيده را.....و « او» باور کرد ناباوريش را....قلب خط خطيش را گرفت قلبی که ديگر به دردش نمی خورد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 2:49  توسط مارال عباسي
|

آرزوي آفتابي
آفتاب آن سر ديوار لب پنجره نشسته بود .پيچک ساقه ي ترد و نازکش را به ديوار تکيه داده
بود.آهسته قد مي کشيد و سينه خيز جلو مي رفت .از وقتي او را توي زاويه ي کم نور و نمور
اتاق آورده بودند يک آرزوبيشتر نداشت اين که به پنجره به آفتاب برسد .
خدا مي دانست چند شب و روز طول مي کشيد به نظرش طولاني ترين مسير زندگي اش را بايد
پشت سرمي گذاشت هر بار که برگ تازه اي روي ساقه اش جوانه مي زد اميد بيشتري در
وجودش رخنه مي کرد.
از زمستان قبل تا تابستاني که پيش رو داشت راه درازي را آمده بود حالا تا پنجره فقط چند روز
فاصله داشت اين روزها آفتاب گاهي تا وسط اتاق تا کمر ديوارها مي آمد اما همين که چشمش به
او مي افتادپا پس مي کشيد انگار مي خواست بگويد :همان جا بمان تو تحمل گرما و روشنايي مرا
نداري . ولي پيچک کارش از اين حرفها گذشته بود از سرما وتاريکي از اين که يک روز چشم
باز کند و ببيند گلدان کوچکش خانه ي کرمها شده مي ترسيد. فکر مي کرد زندگي در تاريکي
توي آن گلدان تنگ بي ارزش است چه قدر شيرين است لحظه اي که از پنجره سرک مي کشد
دست هايش را به آفتاب مي دهد و ازآن بالا تاب مي خورد.
نيمروز بود آفتاب داغ پنجره باز پيچک دستش را به آفتاب داد از پنجره آويزان شد شروع کرد به
تاب خوردن اگر چه حق با آفتاب بود اما پيچک ديگر آرزويي نداشت.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 0:43  توسط مارال عباسي
|

به زندگيت وارد می شود!
او را مي بيني كه به آرامي مي آيد
صداي تپش هاي قلبت را مي شنوي
به زندگيت وارد مي شود
به قلبت نگاه مي كني كه خالي است
لحظاتي مي گذرد
به قلبت وارد مي شود
دوباره به قلبت نگاه كن: خالي نيست
مي گذرد...
دوباره چشمت را باز مي كني
اما اين بار او را نمي بيني
به همان آرامي كه به زندگيت وارد شده است،
به همان آرامي نيز از زندگيت مي رود
ش ششش! ...خوب گوش كن! صداي قلبت را نمي شنوي
با خود چه مي گويي؟ اين نيز بگذرد.
نازنين
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 4:39  توسط مارال عباسي
|

هر كدام از من و تو به عنوان همسفر نقشي را بر عهده داريم . هر كدام از ما سرگردان از اين
سفرنا شناخته به انتهاي راه نامعلوم آن چشم دوخته ايم وازخود مي پرسيم که انتهاي اين سفر
كجاست ؟ آيا در مقصد كسي به انتظارمان نشسته است ؟ هيچ نمي دانيم ؟ از آنچه هم كه مي
دانيم مطمئن نيستيم و اين سفر مرموز و معماگونه آن را جالب تر كرده است .
هرازچندي مسافري به جمع مان از ناشناخته ها مي پيوندد و نيز همسفري به ناشناخته مي رود .
مهم نيست به كجا مي رويم مهم اين است كه همسفر كشتي زندگي هستيم . سفري پر از ابهام .
اما در اين سفرهر كدام از ما به گونه اي جستجوگريم . بي صبرانه به هر گوشه از اين كشتي
سر مي زنيم . گويي گم كرده اي داريم كه ديوانه وار به دنبالش مي گرديم. راستي به دنبال چه
هستيم ؟ چه چيز را مي جوئيم ؟ گم كرده ماچيست ؟؟؟
شايد به دنبال اصل خويش هستيم و به دنبال نشاني از مقصد مي گرديم شايد هم به دنبال راه
گريزي از اين سفرطولاني و نامعلوم هستيم و شايد در جستجوي مهري و عشقي تا توان از دست
رفته خود را بازيابيم . نميدانم .
(از وب لاگ نسیم مهربانی)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 1:40  توسط مارال عباسي
|
|
با سلام خدمت همه دوستان
در اين ساعتي كه زياد هموقت ندارم مي خواستم يك مطلب خوب براتون داشته باشم،لذا به
اين نوشته بنفشه دستبرد زدم |
|
حالا يه چيزی فراتر از علم سايکو لوژی
يه شعر يا يه متن بزار ببينم کدوم رو بنويسم ....
خداوندا
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت
جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر
و غرورکنم و به گاه پيروزی فروتن ونجيب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملايمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا
مورد آزمون خود قرار بده تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و
سربلند بيرون آيم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش
عالی باشد .پيش از اينکه در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد
بر خويشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن رانيزهرگز از خاطر نبرد.
انسانی که گام درآينده بگذارد ولی گذشته را نيز هرگز فراموش نکند.
واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادويی و افسونگر هيچ کس تسليم نشودو مسحور نگردد.
خدايا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار
اي مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران.
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 5:3  توسط مارال عباسي
|