تبليغاتX
حرفهاي تنهايي

حرفهاي تنهايي

درد ودل

 

سال نو...

سال نو مسیحی بر همه مسیحیان جهان خصوصا هموطنان مسیحی مبارک باد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 5:28  توسط مارال عباسي  | 

يلدايي ديگر.......

ديشب شب يلدا بود هرچند كه در جمع خانواده زودتر از شبهاي ديگه حضور پيدا كردم اما به دليل ناراحتي كه در محل كار به وجود اومده بود نتونستم مثل سالهاي قبل اين شب رو برگزار كنم ،اما هرچه بود گذشت اميدوارم به همه خوش گذشته باشه .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 4:59  توسط مارال عباسي  | 

امروزاز صبح که به خبرگزاری آمدم مرتب با همکاران تو سایت دنبال عکسها ومطالب جدید میگردیم و

خاطرات دوستانی که در سانحه هوایی از دست دادیم مرور می کنیم هیچکدوم باور نمی کنیم که دیگه

بچه ها رو نمی بینیم ٬کاش همه اینها یه خواب باشه یه توهم و باز شاهد خنده های برادران و جملات

آرامش دهنده نیلی که می گفت با هم مهربون باشید  ٬باشیم .همه فکر میکنیم الان دوستان سفر کرده

از خبرگزاری وارد میشن و ما باز اونهارو می بینیم ٬چقدر وقتی با هم بودیم قدر هم رو ندو نستیم.

کاش همه اینها خواب باشه ......................  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:44  توسط مارال عباسي  | 

 

پرواز ابدي...............

بالهايتان در وسعت پرنده آهني نمي‌گنجيد، پس بال گشودید و اوجي آسماني گرفتید. محمدصادق نيلي و عليرضا برادران، هر دو تپشي از قلب تپندة فارس بودند.رفتنتان را باور نمی کنم ٬ اصلا نميتونم به خودم بباورونم كه ديگه بين ما نيستيد ،پرواز غافلگيرانه شما دلمون رو به درد آورد و جراحتي عميق روي قلبمان به جا گذاشت ، اينكه بعد از شما جاي خاليتون رو بايد در خبرگزاري تحمل كنيم خيلي سخت و زجر آوره ،اما گويا چاره اي جز مدارا با اين درد جانكاه نداريم.

نمي دونم آيا از پيكر سوخته اتان چيزي باقي مونده يا نه ،به هر حال با وجودي كه از ما دور شديد و در منزل ابدي خود آرام گرفتيد اما ياد و خاطره هر دو شما همكاران در در ذهنمان باقي خواهد ماند.

 اكنون به جاي اشك از چشمانمان خون مي‌چكد و دلهايمان آكنده از درد٬ ضجه سر مي‌دهد و حال مائيم و داغ جان‌هاي عزيز و دلهاي وفادار از جامعه رسانه‌اي.

تحمل جای خالیتان خيلي سخته خيلي.................. 

 برای آنها پایان این پرواز ملکوت بود

و برای ما پایان این سقوط اشک و غم و اندوه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:31  توسط مارال عباسي  | 

 

حس مي كنم فشار گيج كننده اي در زير پوستم وجود دارد


مي خواهم همه چيز را سوراخ كنم وهر چه ممكن است فروبروم


مي خواهم به اعماق زمين برسم عشق من آنجاست در جاييكه دانه ها


سبز مي شوند و ريشه ها بهم مي رسند و آفرينش را در ميان پوسيدگي خود  ادامه


مي دهد گوئي بدن من يك شكل موقتي زودگذر ايست مي خواهم به اصلش برسم مي خواهم


قلبم را مثل يك ميوه رسيده به همه شاخه ها آويزان كنم."

                                            

                                                   ((این گفته فروغ  امروزدر حال من صدق می کنه)) 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:40  توسط مارال عباسي  | 

 You Have Touched My Life...

 

امروزچند روزیه که اصلا حال و حوصله ندارم راستشو بخوایین هم دلیلش رو نمی دونم



شایدچون متولد تیرماه هستم اینجوریه یعنی گاهی با تغییرات خلق و خو مواجه میشم



واصلا علت اونو نمی دونم.امروز هم یه روز کاری تو خبرگزاری  گذشت و من


به تماس تلفنی دوستم هم به سردی جواب دادم واون بنده خداهم درک کرد


 و مرا به حال خودم گذاشت٬ شاید این حالت ازنظرشما به هیچ وجه


 خوب نباشه اما من این حالت را خیلی دوست دارم برای اینکه


میرم تو فکر و به همه چیز فکر می کنم و دقیق میشم


 ضمناارزیابی هم ازخودم و کارهام ارائه میدم


این هوای ابری وسرد پاییزی هم مزید برعلت


می شه و برای همین این فصل رو خیلی

زیاد دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 5:50  توسط مارال عباسي  | 

 
 
 
 
روزهایی ،یا شبهایی هست که تمام سعی ام را می کنم تا فراموشکار شوم به چیزهای که مشوشم می کند فکر نکنم .یاد هیچ چز نیفتم فقط به لحظه های پر اهمیتم که ارزشمند است فکر کنم اما نمی شود !
امروز از آن روزهایی است که اصلاً تمرکزندارم...عادت به شب خوابیدن هم از سرم افتاده...به همین روزها فکر می کنم ...یک سال پیش...دو سال پیش....تمام این روزها در سالهای گذشته که انگار با این دلتنگی عجین شده...
یک غم عمیق که فراموش شدنی نیست که نیست .حالا می فهمم خیلی از ما روزهای خوب، خیلی خوبی را با آن وسوسه ای که میل به نیروی گریز از مرکز است را از دست می دهیم و بعد نسبت به خودمان و روزگار خصمانه رفتار می کنیم .
خوب می دانم که تقصیر من نیست اگر اتفاقا ت در ذهن ام جا می مانندو لحظه هایی هست که دوست دارم رنج ببرم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:10  توسط مارال عباسي  | 

 

یک روز دیگه............

امروز پنج شنبه اس و یه روز کاری دیگه رو دارم پشت سر می گذارم.
 
اين روزا حالم هيچ خوب نيست دارم از دست همه فرار ميکنم. موبايلم رو که ديگه جواب نميدم، حوصله ايميل

چک  کردن و  اينترنت  بازی  هم  اصلا  ندارم  پريز تلفن  خونه رو هم کشيدم ....... تمام قرارهام رو با

دوستانم کنسل  کردم ٬در عوض  آنقدر خودم  رو در کار غرق کردم  که  حسابی  کفر همه  رو  در آوردم

آنقدر زیاد شده که خودم هم احساس خستگی می کنم اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم شاید چاره دیگه ندارم.

هنوز منگ منگم ديگه گنجايش اين همه سختی رو ندارم ، ولم کنيد بابا هر چيزی حدی داره ديگه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:47  توسط مارال عباسي  | 

 

سلام دوستان من برگشتم

سفر بسیار خوبی بود جای همتون حسابی خالی بود اما در عوض برای تمامی دوستان خوبم دعا کردم.

صبح زود که به تهران رسیدم یاد خبر یکی از همکارانم افتادم که در مورد  تغییر و تحولاتی که چندی

پیش راجع به آن بحث هایی مطرح بود فکر می کردم اینهم مثل خیلی از طرح ها فقط در مرحله

حرف باقی می مونه ولی باید اعتراف کرد از شانس من این بار خیلی زود تحقق عینی پیدا

کرد تا به دغدغه های من باز هم اضافه بشه.حالا دیگه  چه باید کرد اصلا نمی دونم.

همشه این طور بوده که جای تحقق یافتن آنچه دوست داری با آنچه دوست

نداری عوض میشه و این اول گرفتاریته که خودشو  نشون می ده.

رسم روزگاره و کاریش نمی تونی بکنی جز تحمل تا عادت

کنی امیدوارم مشکل شخصی ام که دوباره سر و کلش

پیدا شده اجازه بده.

پاییز مي آيد...ولي من چشمم دنبال زيباييهاي بهار است

و دلم دنبال لطافت و تازگي بهار

من انساني پاره...پاره ام

و هيچ فصلي نمي تواند مرا به هم وصل كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 4:49  توسط مارال عباسي  | 

با سلام به دوستان خوبم

من از امروز به مدت یک هفته نیستم میخوام برم مسافرت اگه گفتید کجا؟

معلومه که نمی دونید خوب حالا بهتون می گم.

می خوام برم مسافرت اونم یه جای خوب یه جایی که دل خیلی ها براش می تپه آخه می خوام

برم زیارت امام رضا(ع).

برای همتون هم دعا میکنم.

پس خدا حافظ تا آخر هفته.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:40  توسط مارال عباسي  |