تبليغاتX
حرفهاي تنهايي - یاد

حرفهاي تنهايي

درد ودل

یاد

به خاطر سپردن........

من  برای تو در دفتر  طبیعت  یادگارها  نوشته ام و در گوشه و کنار آن  رازها  گفته ام و تو هر گاه  خواسته

باشی  می توانی  با  یک  نگاه  یاد  مرا  در ذهنت  تجدید  کنی .

اگر باور نداری یک شب مهتابی  به آسمان بنگر ، به ستارگان بی شمار خیره نگاه کن ، افکارت را از اینجا

و آنجا  گرفته و در یک جا خوب متمرکز  و روحت را آزاد بگذار... آن وقت خطوط  نورانی را  که در آسمان

نقش بسته اند  بخوان  و در قلبت  نگاهدار ،
تعجب مکن  منم در آن لحظه  صورت  ترا در ماه می بینم ...اگر

خسته  شدی  به صدای  مرغ  شب  گوش  بده  و به  آنچه  که از من  برای   تو فاش می کند ، بیندیش .

یک روز صبح کمی  زودتر  برخیز ، تنبلی  مکن ، پنجره را باز کن . به گلهایی  که تازه شکفته اند نگاه کن ،

کمی بیشتر بنگر و یک  یادگار دیگر هم از من  بخوان و هرگز  فراموش  مکن  و اگر احیاناً یک  گل  سرخی

درمیانشان دیدی به قلبت بگو تا به تو بگوید : اینها یادگار قلب اوست !...

غروب آن وقت که خورشید  از آسمان قهر می کند . تو هم از همه  قهر کن ، از اتاق بیرون بیا ، کنار درخت

کاج  بنشین و دور از چشم دیگران  خطوطی را که از لای  برگهای نازک آن درافق می بینی  بخوان وآنها را 

بخاطربسپار و به صدای قلبت گوش فراده که می گوید :
 در این لحظه او سایه مبهمی از تو در انتهای آسمان

می بیند  و بعد ، کمی به صدای ریزش برگها  گوش بده ٬این صدا که میشنوی زبان قلب من است که برای تو

سخن می گوید ، از قلبت بخواه تا آنچه می شنوی  برای تو ترجمه کند .

هرگز نمی خواهم که از هم دور شویم ، ولی آن وقت که سرنوشت و تقدیر ما را از هم جدا کرد مرا یاد کن و

مطمئن باش در هر لحظه که یاد من باشی منهم به یاد تو خواهم بود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:27  توسط مارال عباسي  |