یاد

به خاطر سپردن........
من برای تو در دفتر طبیعت یادگارها نوشته ام و در گوشه و کنار آن رازها گفته ام و تو هر گاه خواسته
باشی می توانی با یک نگاه یاد مرا در ذهنت تجدید کنی .
اگر باور نداری یک شب مهتابی به آسمان بنگر ، به ستارگان بی شمار خیره نگاه کن ، افکارت را از اینجا
و آنجا گرفته و در یک جا خوب متمرکز و روحت را آزاد بگذار... آن وقت خطوط نورانی را که در آسمان
نقش بسته اند بخوان و در قلبت نگاهدار ، تعجب مکن منم در آن لحظه صورت ترا در ماه می بینم ...اگر
خسته شدی به صدای مرغ شب گوش بده و به آنچه که از من برای تو فاش می کند ، بیندیش .
یک روز صبح کمی زودتر برخیز ، تنبلی مکن ، پنجره را باز کن . به گلهایی که تازه شکفته اند نگاه کن ،
کمی بیشتر بنگر و یک یادگار دیگر هم از من بخوان و هرگز فراموش مکن و اگر احیاناً یک گل سرخی
درمیانشان دیدی به قلبت بگو تا به تو بگوید : اینها یادگار قلب اوست !...
غروب آن وقت که خورشید از آسمان قهر می کند . تو هم از همه قهر کن ، از اتاق بیرون بیا ، کنار درخت
کاج بنشین و دور از چشم دیگران خطوطی را که از لای برگهای نازک آن درافق می بینی بخوان وآنها را
بخاطربسپار و به صدای قلبت گوش فراده که می گوید : در این لحظه او سایه مبهمی از تو در انتهای آسمان
می بیند و بعد ، کمی به صدای ریزش برگها گوش بده ٬این صدا که میشنوی زبان قلب من است که برای تو
سخن می گوید ، از قلبت بخواه تا آنچه می شنوی برای تو ترجمه کند .
هرگز نمی خواهم که از هم دور شویم ، ولی آن وقت که سرنوشت و تقدیر ما را از هم جدا کرد مرا یاد کن و
مطمئن باش در هر لحظه که یاد من باشی منهم به یاد تو خواهم بود .
